آمار عشق
معیادگاه
یاد ایام قشنگی که گذشت کنج قلبم گرم است... من به یادت هستم روزگارت خوش باد بهار مبارک خداوندا ...................... دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان ... یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن ... کوروش کبیر به همه خواهم گفت
دعا میکنم بزرگترین آرزوتون کوچیکترین چیزی باشه که قراره خدا براتون رقم بزنه یادتون نره شما هم منو دعا کنید یه آرزو دارم اگه براورده بشه ............................... به امید رحمتت ای مهربانترین مهربانان خیال من بیا تا ناز جامه بپوشانم از مهتاب بر بلند قامتت که خود قیامتیست و به آهنگ شعر و نسیم به تماشا بگذارمت در باغهای نیلوفری در جنگلهای سبز و در مرداب های مهتاب پوش تا از مرغان چمن آرام بربایی تا پرندگان بیشه ها را به نغمه برانگیزی و مرداب ها را بر آشوبی تو کیستی ؟ که از شعر لطیف تری از موسیقی جانبخش تر و از عشق محبوب تر مرغ خیال همه ی شاعران گرد بام تو در پرواز است نغمه سازان گیتی تو را آواز می دهند و عشق آری عشق تو را می طلبد مرا ببخش که اندک مایه ام و تنک سرمایه و از تو گفتن را ندانم و نتوانم تو با خرام نرم خویش رقص واژه ها را به شعر من بیاموز ای همه غزل شور غزلم را به نگاهی رنگین کن و فراز و فرودش را آهنگین اگر چنین کنی آن زمان توانم گفت شعرم نثارت باد... تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند همه جا سایه ی دیوار زدن ! تو ندانستی من٬ به دلیل عطش عاطفه اینجا اینجا نیستم. تو ندانستی من ٬ به چه من دل بستم. کاش می دانستی٬نگهت رنگ دگر با خود داشت. کاش می دانستی٬ز صدایت دل من ارام است. کاش می دانستی تو اگر خندیدی٬دل من سوخت ولی٬ تو برای همه می خندیدی.!!! کاش می فهمیدی تو اگر اینجایی به دلیل عطش عاطفه نیست. تو برای دل خود اینجایی. من برای همه ٬این راز تورا خواهم گفت٬ که خدا قلب تورا در عطش عاطفه ها ز برای دل من٬ آورده.........!!!!؟ دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است… دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد … دلم برای کسی تنگ است كه با زيبايی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند… دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد… دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد… دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت می کشد … دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد … دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست… دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده… دلم برای کسی تنگ است که تنهاييم را چشيده… دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است… دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است… دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است… دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است… دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است… دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هايم است… دلم برای کسی تنگ است... چه کسی می گوید : که گرانی شده است؟ دوره ی ارزانیست! دل ربودن ارزان! دل شکستن ارزان! دوستی ارزان است...! دشمنی ها ارزان! چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان! آبرو قیمت یک تکه ی نان... ودروغ از همه چیز ارزانتر قیمت عشق چقدر کم شده است! کمتر از آب روان وچه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان.............................................................. دلبستگی به یار را می فهمیم. درد دل بی قرار را می فهمیم. یک عمر را اسیر صف نانیم آقا ما معنی انتظار را می فهمیم.! شاعرعلیرضا دهرویه گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس مي شود مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساسم..... هرکس روزنه ای است به سوی خدا ..... اگر اندوهناک شود..... اگر به شدت اندوهناک شود........... گفتی:"دوستت دارم" و من نشنیدم..... دوباره تکرار کردی .صدایت اشنا بود.حسی غریب در وجودم شکل گرفت از نوع دلتنگی و غم.گفتی دوستت دارم و من ترسیدم.من از عشق می ترسیدم و می گریختم و تو لبخند میزدی......... من محو لبخندت شدم و گم شدم در تو......تنها بودم و وسط نیستی تو گفتی که هستی....نگریستم اما چیزی ندیدم. توگفتی که هستی و من در دل خود گفتم که نه تو نیستی!!!!!!!! بعد گویی گرمای تو در دلم ریخت و گر گرفتم...تسلیم شدم"هستی! تو هستی.این من هستم که نیستم"دستهای سردم را گرفتی و بدن منجمدم را روحی تازه دادی و رفتی و زندگیم شد اندوه و اندوه و گریه و گریه و گریه................. پروانه را به سراغت فرستادم.التماس کردم که بیایی.ناگهان ندایی در دلم گفت که عاشق شدم.اما مگر میشود؟؟؟؟؟متنفر بودم از عشق.... گویی تسلیم شده ام.دوباره التماس کردم و تو امدی.دستهایت را گرفتم و بوییدم...بوی بهشت میداد.فرشته ها حیرت کردند و پروانه ها ذوب شدند از حرارت این عشق...خندیدی و رفتی!زانو زدم از تو خواستم که مرا با خود ببری که تنهاترم نکنی خواهش کردم و گریه و گریه و اندوه و اندوه و غم وتنهایی و دلتنگی....... اشکهایم را از گونه هایم پاک کردی ....دستانم را رها کردی....تو رفتی ..... رفتی و من همه انتظار شدم.رفتی و من هر روز و هر شب از پشت پنجره چشم به اسمان دوختم و گریه و گریه و گریه ......... گفته بودی اگر دلم را بزرگ کنم و نفرت را از خود دور کنم می ایی و مرا باخود میبری..........اما من چگونه می توانستم!!!!!!!!!!!!! پس گریه کردم.گریه و گریه و گریه........... دانه های اشک روی دلم ریخت و همه ی سیاهی ها از وجودم پر کشید! نفرت دیگر در دلم نبود!من عاشق شده بودم عاشق و چقدر انتظار برای دیدن تو سخت بود... تو نه ادم بودی و نه فرشته...............ادم و فرشته از تو بود!مهربان بودی ارام سخن می گفتی و با هر کلمه مرا از خود بیخود میگردی!! انتظارم سر امد...تو امدی...تو امدی و چشمانم نوری تازه گرفت و دلم تهی شد از اندوه دوری....گفتم که عاشقت شده ام...بی تو نمی توانم باشم...من دیگر خودم نیستم که همه تو شده ام... گفتی که باید با تو بیایم...منتظر همین کلمه بودم.دستانت را سفت گرفتم و گفتم که با تو هر جا که بگویی می ایم.حس کردم که سبک شده ام.من داشتم از زمین دو ر میشدم و با تو پر می کشیدم.... همه می گفتند من مرده ام ولی دروغ می گفتند.من باتو بودم و این عین زندگی بود...... به تو قول دادم که دستهایت را رها نکنم و حتی یک لحظه از تو دور نشوم.. دل از زمینی ها کندم و با تو به بهشت امدم....با تو که آسمانی بودی....... میان این همه راه که به تو نمی رسد چه سخت است راه تو را گم کردن ! گاهی اگر با ماه صحبت كرده باشی از ما اگر پيشش شكايت كرده باشی گاهی اگر در چاه مانند پدر آه اندوه مادر را حكايت كرده باشی گاهی اگر زير درختان مدينه بعد از زيارت استراحت كرده باشی گاهی اگر بعد از وضو مكثی كنی تا آيينه ایی را غرق حيرت كرده باشی در سال های سال دوری و صبوری چشم انتظاری را شفاعت كرده باشی حتی اگر بی آن كه مشتاقان بدانند گاهی نمازی را امامت كرده باشی يا در لباس ناشناسی در شب قدر از خود حديثی را روايت كرده باشی يا در ميان كوچه های تنگ و خسته نان و پنير و عشق قسمت كرده باشی پس بوده ايی و هستی و می آيی از راه تا حق دل ها را رعايت كرده باشی پس مردمك های نگاه ما عقيم اند تو حاضری بی آن كه غيبت كرده باشی تمام لحظه هاي بي تو بودن را درد مي كشم دلم... آه... دلم به اندازه ي تمام فاصله ي بينمان تنگ شده است كاش دستهايم... نه تقصير منو تو نيست! تقصير دستور زبان است كه بعد از من وتو او آمده است... گوش کن
میشنوی صدای اندوهم را ؟
میشنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید
باید گریست برای شاخه های شکسته
باید فریاد زد به حال شقایق پر پر شده
باید اشک ریخت
با دیدن پروانه سوخته
باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان
پنجره ها خالی است
خورشید گریان است
محبت کجاست ؟
چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !
نمی دانی
که من دلواپســی هایم را
با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!
نمی دانی که اندوهـــــم
با خیــال تـــو می آمیــزد ...
تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!
تو خـوب می دانی
خوب من !
خوب می دانی ...
که در اندوه فاصــــله
پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود
حتی
تا هوای تازه بنوشـــــم ...!
به نسیمی که گذر خواهد کرد
به شهابی که درخشید به شب 
به شب روشن پاک
به سپیدار بلند
به پرستو
که غمین ترک کند لانه خویش
به همه خواهم گفت
به شرابی که به پیمانه تو میر قصد
و ترا مست کند شب همه شب
من بهر کوچه که تو میگذری 
کوچه هائی که پر از خاطره است....
به همه خواهم گفت...........
که تورا دارم دوست.
دستهايت را مهيا كن
غصه را از چشمها كم كن
خنده هايت را فراهم كن
ماه ما بسيار نزديك است
اه اي ماه بزرگ
اي روشناي هر چه شبهاي بدون رنگ
من تو را در چشمهاي خود حفظ خواهم كرد
چون درختان از شكفتن دور افتادم
چون درختان زمستاني
نمي داني چه خواهد كرد با من اشتياق رويشي ديگر
در انبوه بهار تازه اي كز دور مي آيد
نمي داني.............
ماه من بسيار نزديك است
روحم برای توست...
جسمم برای توست...
اما چشمانم...آنها برای خودم
آخر فقط چشمانم سایه ی تو را به من نشان می دهد...
فقط چشمانم مرا از دیدن بدی هایت می گریزاند...
فقط چشمانم مرا به تماشای چهره ی خسته ات می خواند...
فقط چشمانم مرا به دست های گرم وعاشق تو متوجه می کند...
وفقط چشمانم مرا برای خیره شدن به چشمان تو
که نشانی از تو را به من میدهد٬فرا می خواند...
وفقط چشمانم به یک باره تو را در من خاموش می کند...
وفقط چشمانم دوباره تو را در دیده ی من می آفریند
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

ترنم ترانه
کاش میشد که کسی میآمد
این دل خستهی ما را میبرد
چشم ما را میشست
راز لبخند به لب میآموخت
کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفسها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشهی ما میرقصید
کاش میشد که غم و دلتنگی
راه این خانهی ما گم میکرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها میکردیم
و سکوت جای خود را به هم آوايی ما میبخشید
و کمی مهربانتر بودیم
کاش میشد دشنام، جای خود را به سلامی میداد
گل لبخند به مهمانی لب میبردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را میخواند
و به یلدای زمستانی و تنهايی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل میبردیم
کاش میفهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم میراندیم
کاش میدانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمیگردد باز
کاش میشد مزه خوبی را
میچشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربهای میکردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش میشد که کسی میآمد
باور تیرهی ما را میشست
و به ما میفهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش میشد که به انگشت نخی میبستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خستهی خود میکردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانهی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانهی دل میشستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان میشد
و سؤالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریاییمان خشکیده ست؟
کاش میشد که شعار
جای خود را به شعوری میداد
تا چراغی گردد دست اندیشهمان
کاش میشد که کمی آینه پیدا میشد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا میشد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی میآمد و به ما میفهماند
از خدا دور شدیم...
کیوان شاه بداغی
وقتی غزل برای تو نازل نمی شود
دیـــوانه وار دور تو هی چرخ می زنم
هرکس جنون گرفته که عاقل نمی شود
مــاهــا دو خــط شــدیــم مــــوازی یکدگر
غیر از جدایی است که حاصل، نمی شود
تنها تو را ببینمت ای عشق هر کجا
دیـگر دلـــم بــه آینه مایل نمی شود
اینقدر با نگاه خود از من نخواه لب
در هر مکان و منزل و محفل نمی شود!
...
(اینها سه نقطه اند ببین ناقص است شعر)
این شعرها بدون تو کامل نمی شود.....

| Design By : RoozGozar.com |







