تبليغاتX
آمار عشق


























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .

آمار عشق

معیادگاه

گوش کن

گوش کن !
میشنوی صدای اندوهم را ؟
میشنوی صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید
باید گریست برای شاخه های شکسته
باید فریاد زد به حال شقایق پر پر شده
باید اشک ریخت
با دیدن پروانه سوخته
باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان
پنجره ها خالی است
خورشید گریان است
محبت کجاست ؟
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 16:17 توسط بهرامی| |

با توام  کهنه رفیق!

یاد ایام قشنگی که گذشت

کنج قلبم گرم است...

من به یادت هستم

روزگارت خوش باد

بهار مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 16:55 توسط بهرامی| |

خداوندا ......................

دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها

یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان ...

یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن ...

کوروش کبیر

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 16:29 توسط بهرامی| |

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 16:27 توسط بهرامی| |

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 16:26 توسط بهرامی| |

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 16:25 توسط بهرامی| |


چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !

چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !

نمی دانی

که من دلواپســی هایم را

با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!

نمی دانی که اندوهـــــم

با خیــال تـــو می آمیــزد ...

تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!

تو خـوب می دانی

خوب من !

خوب می دانی ...

که در اندوه فاصــــله

پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود

حتی

تا هوای تازه بنوشـــــم ...!
نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 15:49 توسط بهرامی| |

به همه...!!!

به همه خواهم گفت

 به نسیمی که گذر خواهد کرد

به شهابی که درخشید به شب

به شب روشن پاک

به سپیدار بلند

به پرستو

که غمین ترک کند لانه خویش

به همه خواهم گفت

به شرابی که به پیمانه تو میر قصد

و ترا مست کند شب همه شب

من بهر کوچه که تو میگذری

کوچه هائی که پر از خاطره است....

به همه خواهم گفت...........

که تورا دارم دوست.

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 15:51 توسط بهرامی| |

ماه نزديك است
دستهايت را مهيا كن
غصه را از چشمها كم كن
خنده هايت را فراهم كن
ماه ما بسيار نزديك است
اه اي ماه بزرگ
اي روشناي هر چه شبهاي بدون رنگ
من تو را در چشمهاي خود حفظ خواهم كرد
چون درختان از شكفتن دور افتادم
چون درختان زمستاني
نمي داني چه خواهد كرد با من اشتياق رويشي ديگر
در انبوه بهار تازه اي كز دور مي آيد
نمي داني.............
ماه من بسيار نزديك است
نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت 16:25 توسط بهرامی| |

شب آرزوها

دعا میکنم بزرگترین آرزوتون کوچیکترین چیزی باشه

که قراره خدا براتون رقم بزنه

یادتون نره شما هم منو دعا کنید

یه آرزو دارم اگه براورده بشه ...............................

به امید رحمتت ای مهربانترین مهربانان

نوشته شده در پنجشنبه 19 خرداد1390ساعت 10:9 توسط بهرامی| |

قلبم برای توست...
روحم برای توست...

جسمم برای توست...
اما چشمانم...آنها برای خودم

آخر فقط چشمانم سایه ی تو را به من نشان می دهد...
فقط چشمانم مرا از دیدن بدی هایت می گریزاند...

فقط چشمانم مرا به تماشای چهره ی خسته ات می خواند...
فقط چشمانم مرا به دست های گرم وعاشق تو متوجه می کند...

وفقط چشمانم مرا برای خیره شدن به چشمان تو
که نشانی از تو را به من میدهد٬فرا می خواند...

وفقط چشمانم به یک باره تو را در من خاموش می کند...
وفقط چشمانم دوباره تو را در دیده ی من می آفریند
نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 9:8 توسط بهرامی| |

در قصر

خیال من بیا

تا ناز جامه بپوشانم از مهتاب

بر بلند قامتت که خود قیامتیست

و به آهنگ شعر و نسیم

به تماشا بگذارمت

در باغهای نیلوفری

در جنگلهای سبز

و در مرداب های مهتاب پوش

تا از مرغان چمن آرام بربایی

تا

پرندگان بیشه ها را به نغمه برانگیزی

و مرداب ها را بر آشوبی

تو کیستی ؟

که از شعر لطیف تری

از موسیقی جانبخش تر

و از عشق محبوب تر

مرغ خیال همه ی شاعران گرد بام تو در پرواز است

نغمه سازان گیتی تو را آواز می دهند

و عشق آری عشق تو را می طلبد

مرا ببخش

که اندک مایه ام و تنک سرمایه

و از تو گفتن

را ندانم و نتوانم

تو با خرام نرم خویش

رقص واژه ها را به شعر من بیاموز

ای همه غزل شور غزلم را به نگاهی رنگین کن

و فراز و فرودش را آهنگین

اگر چنین کنی

آن زمان توانم گفت

شعرم نثارت باد...

نوشته شده در سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 15:54 توسط بهرامی| |

GIF Image (animated, 2 frames) 
نوشته شده در پنجشنبه 12 خرداد1390ساعت 11:33 توسط بهرامی| |

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند...

وای سهراب کجایی آخر؟...

زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند

همه جا سایه ی دیوار زدن !

 

نوشته شده در دوشنبه 9 خرداد1390ساعت 14:36 توسط بهرامی| |

doa
نوشته شده در یکشنبه 8 خرداد1390ساعت 13:54 توسط بهرامی| |

نوشته شده در شنبه 7 خرداد1390ساعت 15:36 توسط بهرامی| |

تو ندانستی من٬

به دلیل عطش عاطفه اینجا اینجا نیستم.

تو ندانستی من ٬

به چه من دل بستم.

کاش می دانستی٬نگهت رنگ دگر با خود داشت.

کاش می دانستی٬ز صدایت دل من ارام است.

کاش می دانستی تو اگر خندیدی٬دل من سوخت ولی٬

تو برای همه می خندیدی.!!!

کاش می فهمیدی تو اگر اینجایی به دلیل عطش عاطفه نیست.

تو برای دل خود اینجایی.

من برای همه ٬این راز تورا خواهم گفت٬

که خدا قلب تورا در عطش  عاطفه ها

ز برای دل من٬ آورده.........!!!!؟

نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 11:29 توسط بهرامی| |

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است كه با زيبايی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهايم شنيدن صدايش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهايم را ديده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاييم را چشيده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاييش تنهايی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هايم است…

دلم برای کسی تنگ است...

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 9:15 توسط بهرامی| |

چه کسی می گوید :

        که گرانی شده است؟

                 دوره ی ارزانیست!

دل ربودن ارزان!

دل شکستن ارزان!

دوستی ارزان است...!

دشمنی ها ارزان!

چه شرافت ارزان!

تن عریان ارزان!

آبرو قیمت یک تکه ی نان...

ودروغ از همه چیز ارزانتر

قیمت عشق چقدر کم شده است!

کمتر از آب روان

وچه تخفیف بزرگی خورده

قیمت هر انسان..............................................................

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 8:52 توسط بهرامی| |

دلبستگی به یار را می فهمیم.

درد دل بی قرار را می فهمیم.

یک عمر را اسیر صف نانیم آقا

ما معنی انتظار را می فهمیم.!

شاعرعلیرضا دهرویه

نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 8:50 توسط بهرامی| |


 

نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 12:4 توسط بهرامی| |

مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 12:2 توسط بهرامی| |


ترنم ترانه

کاش می​شد که کسی می​آمد

این دل خسته​ی ما را می​برد

چشم ما را می​شست

راز لبخند به لب می​آموخت

کاش می​شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفسها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه​ی ما می​رقصید

کاش می​شد که غم و دلتنگی

راه این خانه​ی ما گم می​کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می​کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوايی ما می​بخشید

و کمی مهربانتر بودیم

کاش می​شد دشنام، جای خود را به سلامی می​داد

گل لبخند به مهمانی لب می​بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می​خواند

و به یلدای زمستانی و تنهايی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می​بردیم

کاش می​فهمیدیم

قدر این لحظه که در دوری هم می​راندیم

کاش می​دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی​گردد باز

کاش می​شد مزه خوبی را

می​چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه​ای می​کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می​شد که کسی می​آمد

باور تیره​ی ما را می​شست

و به ما می​فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می​شد که به انگشت نخی می​بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته​ی خود می​کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه​ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه​ی دل می​شستیم

کاش در باور هر روزه مان

جای تردید نمایان می​شد

و سؤالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی​مان خشکیده ست؟

کاش می​شد که شعار

جای خود را به شعوری می​داد

تا چراغی گردد دست اندیشه​مان

کاش می​شد که کمی آینه پیدا می​شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می​شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می​آمد و به ما می​فهماند

از خدا دور شدیم...

کیوان شاه بداغی

نوشته شده در پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 9:27 توسط بهرامی| |

گريه شايد زبان ضعف باشد

 شايد خيلي کودکانه

شايد بي غرور.........

 اما

 هر وقت گونه هايم خيس مي شود

 مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم

بلکه

 پر از احساسم.....

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 14:21 توسط بهرامی| |

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 9:50 توسط بهرامی| |

هرکس روزنه ای است به سوی خدا ..... اگر اندوهناک  شود.....

اگر به شدت اندوهناک شود...........

گفتی:"دوستت دارم" و من نشنیدم.....

دوباره تکرار کردی .صدایت اشنا بود.حسی غریب در وجودم شکل

گرفت از نوع دلتنگی و غم.گفتی دوستت دارم و من ترسیدم.من از

 عشق می ترسیدم و می گریختم و تو لبخند میزدی.........

من محو لبخندت شدم و گم شدم در تو......تنها بودم و وسط نیستی

 تو گفتی که هستی....نگریستم اما چیزی ندیدم. توگفتی که هستی

 و من در دل خود گفتم که نه تو نیستی!!!!!!!!

بعد گویی گرمای تو در دلم ریخت و گر گرفتم...تسلیم شدم"هستی!

تو هستی.این من هستم که نیستم"دستهای سردم را گرفتی و بدن

 منجمدم را روحی تازه دادی و رفتی و زندگیم شد اندوه و اندوه و گریه

 و گریه و گریه.................

پروانه را به سراغت فرستادم.التماس کردم که بیایی.ناگهان ندایی در

دلم گفت که عاشق شدم.اما مگر میشود؟؟؟؟؟متنفر بودم از عشق....

گویی تسلیم شده ام.دوباره التماس کردم و تو امدی.دستهایت را گرفتم

 و بوییدم...بوی بهشت میداد.فرشته ها حیرت

 کردند و پروانه ها ذوب شدند از حرارت این عشق...خندیدی و رفتی!زانو

 زدم از تو خواستم که مرا با خود ببری که تنهاترم نکنی

خواهش کردم و گریه و گریه و اندوه و اندوه و غم وتنهایی و دلتنگی.......

اشکهایم را از گونه هایم پاک کردی ....دستانم را رها کردی....تو رفتی .....

رفتی و من همه انتظار شدم.رفتی و من هر روز و هر شب از پشت پنجره 

 چشم به اسمان دوختم و گریه و گریه و گریه .........

گفته بودی اگر دلم را بزرگ کنم  و نفرت را از خود دور کنم می ایی و مرا

 باخود میبری..........اما من چگونه می توانستم!!!!!!!!!!!!!

پس گریه کردم.گریه و گریه و گریه...........

دانه های اشک روی دلم ریخت و همه ی سیاهی ها از وجودم پر کشید!

نفرت دیگر در دلم نبود!من عاشق شده بودم عاشق و چقدر انتظار برای

 دیدن تو سخت بود...

تو نه ادم بودی و نه فرشته...............ادم و فرشته از تو بود!مهربان بودی

 ارام سخن می گفتی و با هر کلمه مرا از خود بیخود میگردی!!

انتظارم سر امد...تو امدی...تو امدی و چشمانم نوری تازه گرفت و دلم تهی

شد از اندوه دوری....گفتم که عاشقت شده ام...بی تو نمی توانم باشم...من

 دیگر خودم نیستم که همه تو شده ام...

گفتی که باید با تو بیایم...منتظر همین کلمه بودم.دستانت را سفت گرفتم و

 گفتم که با تو هر جا که بگویی می ایم.حس کردم که سبک شده ام.من

داشتم از زمین دو ر میشدم و با تو پر می کشیدم....

همه می گفتند من مرده ام ولی دروغ می گفتند.من باتو بودم و این عین

 زندگی بود......

به تو قول دادم که دستهایت را رها نکنم و حتی یک لحظه از تو دور نشوم..

دل از زمینی ها کندم و با تو به بهشت امدم....با تو که آسمانی بودی.......

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 9:45 توسط بهرامی| |

میان این همه راه

که به تو نمی رسد

چه سخت است

راه تو را گم کردن !

نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 9:35 توسط بهرامی| |

 آقاي خوبم 

گاهی اگر با ماه صحبت كرده باشی

از ما اگر پيشش شكايت كرده باشی

گاهی اگر در چاه مانند پدر آه

اندوه مادر را حكايت كرده باشی

گاهی اگر زير درختان مدينه

بعد از زيارت استراحت كرده باشی

گاهی اگر بعد از وضو مكثی كنی تا

آيينه ایی را غرق حيرت كرده باشی

در سال های سال دوری و صبوری

چشم انتظاری را شفاعت كرده باشی

حتی اگر بی آن كه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت كرده باشی

يا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حديثی را روايت كرده باشی

يا در ميان كوچه های تنگ و خسته

نان و پنير و عشق قسمت كرده باشی

پس بوده ايی و هستی و می آيی از راه

تا حق دل ها را رعايت كرده باشی

پس مردمك های نگاه ما عقيم اند

تو حاضری بی آن كه غيبت كرده باشی

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 10:44 توسط بهرامی| |

وقـتی دلم برای دلت دل نمی شود

وقتی غزل برای تو نازل نمی شود

دیـــوانه وار دور تو هی چرخ می زنم

هرکس جنون گرفته که عاقل نمی شود

مــاهــا دو خــط شــدیــم مــــوازی یکدگر

غیر از جدایی است که حاصل، نمی شود

تنها تو را ببینمت ای عشق هر کجا

دیـگر دلـــم بــه آینه مایل نمی شود

اینقدر با نگاه خود از من نخواه لب

در هر مکان و منزل و محفل نمی شود!

...

(اینها سه نقطه اند ببین ناقص است شعر)

این شعرها بدون تو کامل نمی شود.....
شاعر: حاج اکبر سلمانی
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/b/b1/entezar.jpg
 
نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 9:55 توسط بهرامی| |

تو اين حال وهواي ارديبهشت و بهار

تمام لحظه هاي بي تو بودن را درد مي كشم

دلم...

آه...

دلم به اندازه ي تمام فاصله ي بينمان تنگ شده است

كاش دستهايم...

نه تقصير منو تو نيست!

تقصير دستور زبان است

كه بعد از من وتو او آمده است...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 15:29 توسط بهرامی| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
» ماه نزدیک است
»

Design By : RoozGozar.com

كد جلوگيري از راست كليك موس

كد تغيير شكل موس

onLoad and onUnload Example

كد جاوا در قالبسرا